نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۸ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

شب شد وشمس منزوی گردید

شبروان وقت شبروی گردید

ای خوش آن چاکری که ازخدمت

مورد لطف خسروی گردید

روخیانت مکن که می ترسم

رانده در گهش شوی گردید

ای ذلیل آنکه اندر این عالم

عزتش مال دنیوی گردید

ای علیل آن کسی که ازدل وجان

دور از اعجاز عیسوی گردید

خوشدل آن مقبلی کز این صورت

رفت بیرون ومعنوی گردید

ژنده پوشی که رفت وباز آمد

از کجا او بدین نوی گردید

گفتم این خار را ز ریشه کنم

من ضعیف اوهمی قوی گردید

گوبه دهقان که هر چه کاشته ای

موقع آن که بدروی گردید

بس که آشفته ام مپرس ازمن

که چه این شعر را روی گردید

مگذر ازگفته بلند اقبال

گز غزل یاکه مثنوی گردید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف شب و تنهایی شمس می‌پردازد و به تبعیت از او اشاره می‌کند. او از چاکران و خدمتگزاران خوشبختی می‌گوید که مورد توجه و لطف پادشاه قرار می‌گیرند. شاعر از خیانت با ترس صحبت می‌کند و به سرنوشت کسانی که به دنیا وابسته‌اند، اشاره می‌کند. او از افرادی که به معنویات نزدیک می‌شوند و از ظواهر دور می‌افتند، تمجید می‌کند و همچنین به اشاره به رنج و عجز موجود در دنیا می‌پردازد. در نهایت، شاعر از آشفتگی خود و احساسات متناقض درونش می‌گوید و به این نکته تاکید می‌کند که کلمات و شعر او به شکل‌های مختلفی می‌تواند تعبیر شود.