شمارهٔ ۲۲۲ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عاشق روی توام با کفر وایمانم چه کار
می پرستم من تو را با این و با آنم چه کار
گشته ام از دولت عشقت زعالم بی نیاز
با گدائی سرکویت به سلطانم چه کار
روی توتاریک شب را روز روشن میکند
پیش رخسارت به شمع وماه تابانم چه کار
با زمردگون خطت فیروزه را باشد چه قدر
پیش یاقوت لبت با لعل ومرجانم چه کار
سروقدی لاله خدی گل عذاری غنچه لب
چون تورا دارم دگر با باغ و بستانم چه کار
از توام رنج است در جان از طبیبانم چه سود
ازتوام درداست اندردل به درمانم چه کار
یوسف آسا گشت می باید عزیز مصر جان
چون بلنداقبال اندر چاه وزندانم چه کار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و شیدایی خود به معشوق اشاره میکند. او با وجود کفر و ایمان، تنها معشوق را میپرستد و از عشق او به استقلال و بینیازی رسیده است. زیبایی معشوقش شب را روز میکند و او قدرت این زیبایی را هیچ چیز دیگر نمیداند. شاعر با توصیف زیباییهای معشوق، چون گل و لاله، نشان میدهد که هیچ چیز دیگری برایش اهمیت ندارد. او با وجود رنجهای ناشی از عشق، حس میکند که هیچ طبیبی نمیتواند درد او را درمان کند و حتی به تمثیلی از یوسف (علیهالسلام) اشاره میکند که از بلندی و مقام در چاه و زندان است. در نتیجه، شاعر به این نتیجه میرسد که با وجود تمام مشکلات، عشقش به معشوق تنها چیزی است که برایش اهمیت دارد.