شمارهٔ ۲۲ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چون به غم خو کرده دل شادی نمی خواهیم ما
دل چودر بند است آزادی نمی خواهیم ما
گشته ام از بخت بد در وادی هجران اسیر
غیر جانبازی در این وادی نمی خواهیم ما
ما که خوداز تیشه غم این چنین ویرانه ایم
تا جهان برپاست آبادی نمی خواهیم ما
هر که می بینی امید فیض دارد از کسی
جز فیوضات خدادادی نمی خواهیم ما
ز آنکلام شکرین داریم شیرین بسکه کام
قندو حلوائی ز قنادی نمی خواهیم ما
بیستون سینه را با تیشه ناخن کنیم
وصف صنعتهای فرهادی نمی خواهیم ما
نام جانان را بخوان تا جان و سر پیشت نهیم
خنجر و شمشیر فولادی نمی خواهیم ما
گر قوافی چون بلند اقبال شد آشفته حال
شعرم ازمستی است استادی نمی خواهیم ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دل سِرشار از غم و بیتوجهی به شادی سخن میگوید و به آزادی که در بند غمها و هجران است، اشاره میکند. او احساس ناتوانی و بیتوجهی به زیباییهای زندگی دارد و میگوید که از غمهای خود ویران شده است. شاعری که فقط به فیض الهی و نور عشق میاندیشد و به لذایذ دنیوی بیاعتنا است. او هجران را به مثابه اسیری میبیند و بر آداب و سنن دنیای روزمره خرده میگیرد، در حالی که تنها به عشق و یاد جانان میاندیشد. در نهایت، او میگوید که حتی در آشفتگیها نیز شعرش از سر مستی است و به استادانه بودن آن اهمیت چندانی نمیدهد.