شمارهٔ ۲۳ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نه چوبالای توسروی بود اندر چمنا
نه کشدفاخته اندر چمن افغان چومنا
به سراغ قدچون سرو توگر نیست زچیست
فاخته اینهمه کوکو زند اندر چمنا
غنچه لعل تو را دیده همانا که زند
چاک هر صبحدم از عشق تو گل پیرهنا
منکر نقطه موهوم نمی گشت حکیم
گر که می آمد ومی دید که داری دهنا
همه خوانند تو را ماه ونیابند که ماه
نه سخن گوست نه زلفینش بود پرشکنا
همه دانند تو را سرو و ندانند که سرو
نه چمیدن چو تو دارد نه بودسیمتنا
خواستم عشق تو را فاش نسازم دیدم
داستانی است که گویند به هر انجمنا
زلف طرار تو دزد دلم ار نیست ز چیست
شده لرزان و پریشان و اسیر رسنا
من اگر دل به سر زلف تو دادم چه عجب
تو بری دین و دل از دست اویس قرنا
جامه مهر تو حاشا که زتن دور کنم
مگر آن روز که پوشند به جسمم کفنا
چون میانت ز میان رفت بلند اقبالت
از میان تو بیامد به میان چون سخنا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذبه معشوق خود اشاره میکند و او را به چوپانی در چمن یا فاختهای که در باغ کوکو میزند تشبیه میکند. شاعر احساس میکند که این محبوبی که به او عشق ورزیده، مانند سروی است که دیگران نمیتوانند زیبایی واقعیاش را درک کنند. همچنین، او در مییابد که عشق به این محبوب رازآلود و ویژه است و هرگز امکان ندارد که از دلش دور شود. شاعر نشان میدهد که عشق او به این شخص چنان عمیق است که حتی حاضر نیست از یاد او دست بردارد و حتی در زمان مرگ نیز از این عشق جدایی نخواهد داشت. این شعر ترکیبی از احساسات عاطفی عمیق، زیبایی شناسی و تصورات عرفانی است.