نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۵ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نصیب جان ودلم شد بلای هجرت باز

به وصل خود در دولت به رویمن کن باز

نه روز رفته نه عمر گذشته باز آید

توباز آکه ببینم هر دوآمد باز

کلیم سان ید بیضا عیان نما از رخ

مسیح وش به تن مرده جان ده از اعجاز

به چنگ زلف تو دارد خبر ز حال دلم

کبوتری که شودصید چنگل شهباز

هر آنچه عشق تورا میکنم به دل پنهان

سرشک سرخ و رخ زرد می شودغماز

به راه عشق توپویم مرا بودتا جان

چه غم زراهزن ودوری ونشیب وفراز

برفت عمر ونیامد به چنگ طره دوست

توعمر کوته ما بین وآرزوی دراز

فغان که درتن من مرغ روح گشته اسیر

خوشا دمی که دهندش از این قفس پرواز

بکن نوازشی از لطف بر بلند اقبال

به شکر آنکه ز خوبان عالمی ممتاز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عمیق عشق و هجرت اشاره دارد. شاعر از دوری محبوب نالان است و خواستار وصال اوست. او به ناکامی‌های زندگی و گذر عمر اشاره می‌کند و از اینکه نتوانسته به آرامش و وصال محبوبش دست یابد، غمگین است. در عین حال، او به زیبایی‌های عشق و قدرت آن اشاره می‌کند و آرزوی پرواز و آزادی را در دل دارد. در نهایت، شاعر از درگاه محبوب خواستار لطف و محبتی است که بتواند دلش را آرام کند.