شمارهٔ ۲۳۴ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گفتمش بوسی ز لب ده گفت بر کف جان بگیر
گفتمش دارم به کف هم جان وهم دل هان بگیر
لب نهادم بر لبش تا بوسمش خندیدوگفت
شکر افشان است لعلم زیر او دامان بگیر
گفتمش زلفت چو چوگان درنظرآید مرا
گفت پس گوئی ز دل در پیش این چوگان بگیر
گفتمش لعل تو یاقوت است یا قوت روان
گفت مرجان است از بوسیدش مرجان بگیر
گفتم آن دل را که زلفت برد بشکستش چرا
گفت از بس بودنازک از لبم تاوان بگیر
گفتم از عشقت بلند اقبال کارش مشکل است
گفت هر مشکل که پیش آید تورا آسان بگیر
گفتمش آخر تو را در زیر فرمان آورم
گفت پس از احتشام الدوله رو فرمان بگیر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با معشوق خود به گفتوگو میپردازد. او از بوسیدن لبهای معشوق میگوید و معشوق به او میخندد و توصیه میکند که از نعمتهای او بهرهبرداری کند. شاعر زیبایی زلف معشوق را با چوگان مقایسه میکند و معشوق او را به دقت و هوشیاری امر میکند. شاعر همچنین در مورد ارزش و زیبایی لبان معشوق سخن میگوید و معشوق از نازکی و حساسیت آن به عنوان دلیلی برای دردش یاد میکند. در نهایت، شاعر اظهار میکند که میخواهد معشوق را تحت فرمان خود درآورد، ولی معشوق او را به احترام به دیگران و سفارشاتشان راهنمایی میکند.