نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۱ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

لعلی ازکان بدخش آورده لب می خواندش

شور عالم در لبش شیرین رطب می خواندش

شد ترشح قطره خونی زچشمم بر رخش

از دل من قطره خونی است لب می خواندش

روشنی روی او وتیرگی موی اوست

اینکه درعالم منجم روز وشب می خواندش

پا به دوشش سر به گوشش می نهد زلف کجش

راست می گوید کسی گر بی ادب می خواندش

زلفش از توقیع فرمان گشته بس پیچیده تر

طفل دل ناخوانده خط از بر عجب می خواندش

من همی گویم که زلفش چینی است از چین و بو

از سیاهی گر کسی زنگی نسب می خواندش

پای تا سرگشته چون آتش تنم از تاب عشق

بی وقوفی بین طبیب آزار تب می خواندش

روز و شب از بس دلم نالد گمانش چنگی است

گر بلنداقبال در بزمطرب می خواندش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق می‌پردازد. عشق و شور و حال او چنان است که دل را می‌فشارد و اشک را بر صورت جاری می‌سازد. زیبایی معشوق در مقابل تیرگی موهای او نمایان است و او را در عالم روز و شب وصف می‌کند. عشق شاعر چنان شدت می‌یابد که گویا بدنش از گرما می‌سوزد و دلش از درد ناشی از معشوق می‌نالد. در نهایت، به پیچیدگی‌های زلف معشوق اشاره می‌کند و آن را به چینی تشبیه می‌کند که دلش را تسخیر کرده است.