شمارهٔ ۲۵۵ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شنیده ام سخنی خوش که گفت باده فروش
ز دست دوست می ار چه به ماه روزه بنوش
می حرام شود ازکف نگار حلال
چنانکه نیش گر از او بود به است از نوش
دهد به خلوت خود یار اگر تو را راه ی
ببایدت که شوی کور وکر ز دیده وگوش
گرت چو دف بنوازد بکش خروش از دل
وگر تو را ننوازد صبور باش وخموش
مگر نه پوست کشیدند روی هرمغزی
تو هم بدآنچه ببینی بنه بر او سرپوش
چه باده بود که ساقی بریخت اندرجام
که برد از دل ما تاب واز سر ما هوش
ز سر عشق سخن گوید اربلند اقبال
نشسته بر سر آتش از آن برآرد جوش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به گفتگو درباره لذتهای زندگی و عشق میپردازد. او سخن خوشی از بادهفروش نقل میکند که میگوید مینوشی که دوستت به تو داده، زیرا عشق و محبت میتواند حلال باشد. شاعر به این نکته اشاره میکند که اگر عشق و محبت را با چشم و گوش بسته تجربه کنی، بهتر است. اگر دلات در حریم عشق به خروش آمده، باید این احساس را بروز دهی، اما اگر نبود، صبور و ساکت باش. همچنین، او به تأثیر باده بر دل و عقل اشاره میکند، که ممکن است سبب شادی و ویرانی شود. نهایتاً، به قدرت عشق و حرارت آن در زندگی اشاره میکند و میگوید که عشق میتواند از دلهای ما کاسته و ما را شاد کند.