نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۹ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بر سر ما آن نگار آورده کاری از فراق

کآتش دوزخ بود بی شک شراری از فراق

هوشم ازسر تابم از دل جانم ازتن رفته است

رفته در پیراهنم گوئی که ماری از فراق

اینکه می بینی قدم خم گشته چون ابروی دوست

نیست از پیری که هستم زیر باری از فراق

از برم تا رفت دلبر اشک چشمم می رود

از کنارم رودها از هر کناری از فراق

دود آهم گر ز گردون بگذرد نبودعجب

کآتشی دارم به جان و دل ز یاری از فراق

وصل وی بامی مگر شوید غبارش را زرخ

بر رخ هر دل که بیشیند غباری از فراق

جز بلند اقبال کوهست از تو بی آرام تر

همچو توای دل ندیدم بی قراری از فراق

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر در مورد درد و ناراحتی ناشی از فراق است. شاعر از احساس سوزش و دردی می‌گوید که فراق یار برایش به وجود آورده و این آتش، مانند آتش دوزخ، وسعت دارد. او بیان می‌کند که از شدت این احساسات، هم جسم و هم جانش تحت فشار قرار گرفته و پیراهنش گویی ماری از فراق شده است. خمیدگی قدم‌هایش به خاطر غم فراق است و اشک‌هایش نشان‌دهنده‌ی دوری معشوق است. شاعر به شدت بی‌قراری و اضطرابش اشاره می‌کند و می‌گوید که این درد جاودانی است و هیچ چیز نمی‌تواند آرامش او را برگرداند. در نهایت، تنها رشته‌ی امیدش وصال یار است که همچنان در دلش باقی مانده.