نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۵ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گفتم ازهجر توخونین جگرم گفت چه باک

گفتم از زلف تو آشفته ترم گفت چه باک

گفتم آن دل که ز دستم به اسیری بردی

روزگاری است کز او بی خبرم گفت چه باک

گفتمش دل زغمت خون شدو پیوسته همی

ریخت بر چهره ام از چشم ترم گفت چه باک

گفتم ای مه تو ز بس جابری ومن صابر

در برتیر ملامت سپرم گفت چه باک

گفتم از شوخ شکر لب ز فراقت به مذاق

تلخ تر گشته ز حنظل شکرم گفت چه باک

گفتم افتاده ز بیدادتو درکنج قفس

همچو آن طایر بشکسته پرم گفت چه باک

گفتمش در شب هجران تو از آتش غم

سوخت چون شمع ز پا تا به سرم گفت چه باک

گفتم از عشق تو هر چند بلند اقبالم

بی دل وخون جگر و در به درم گفت چه باک

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این غزل، شاعر در کلامی عاشقانه و پُر احساس از درد و رنج ناشی از هجران معشوق صحبت می‌کند. او به معشوق می‌گوید که چگونه از دوری او رنج می‌کشد و قلبش به خاطر عشقش به شدت آسیب‌دیده است. شاعر ابراز ناامیدی و یأس می‌کند و از دردهایی همچون اشک‌ریختن و احساس انزوا می‌گوید. اما پاسخ معشوق، همیشه "چه باک" است، که نشان‌دهنده بی‌توجهی یا بی‌اعتنایی او به دردهای شاعر است. در نهایت، شاعر از عشق و امید به وصال سخن می‌گوید، اما هنوز در وضعیتی از درد و تنهایی باقی مانده است.