شمارهٔ ۲۸ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ماه من را هر که بیند گوید این است آفتاب
در فلک هم خود همی گویدچنین است آفتاب
گرمنجم گفت بر چرخ برین است آفتاب
من بر این هستم که طالع بر زمین است آفتاب
خود گرفتم آفتاب از روشنی چون روی توست
کی به چهرش طره پرپیچ وچین است آفتاب
حاش لله نیست او را نسبتی با روی دوست
عکسی از رخسار یار نازنین است آفتاب
آفتاب اشیاء عالم را مربی شد ولی
پیش توپیوسته ذکرش نستعین است آفتاب
سروناز از رشک قدت پا به گل اندر چمن
در غمت آسیمه سر صبح و پسین است آفتاب
آتش آسا ز آتش دل بر تل خاکستری
ز آتشین چهر توخاکستر نشین است آفتاب
تیر مژگان وکمان ابرو زره مو همچوتو
یا پی تاراج دل کی در کمین است آفتاب
تا خبر شد ز اینکه در دل جای دادم مهر تو
همچو مریخ و زحل بامن به کین است آفتاب
گاهگاهی با بلند اقبال هم شوهمنشین
زآنکه گاهی با عطارد هم قرین است آفتاب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و نور خورشید نسبت به چهره معشوق خود اشاره میکند و میگوید که هر کسی که او را ببیند، او را به آفتاب تشبیه میکند. شاعر بر این باور است که نور آفتاب هیچ نسبتی با زیبایی معشوقش ندارد و آفتاب تنها عکسی از چهره دوستش است. او همچنین به تأثیر آفتاب بر اشیاء جهان اشاره میکند ولی اعتقاد دارد که آفتاب واقعی در چهره محبوبش متجلی است. او به احساسات عمیق خود نسبت به معشوق میپردازد و به شباهتهای او با آفتاب، از جمله زیبایی و حرارت، میپردازد. در نهایت، شاعر به پیچیدگی عشق و تأثیرات جرمهای آسمانی بر احساسات خود اشاره میکند.