نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

روشن چراغ کس نکند پیش آفتاب

ای آفتاب پیش رخ ماه من متاب

گفتار نگار من که به خواب آیمت شبی

آخر شبی چوبخت من ای چشم من بخواب

چشمم چو لاله گشته فشاند ز بسکه اشک

نگرفته کس ز لاله چو من تاکنون گلاب

زاهد مبند تهمت مستی ز می به من

من مست چشم مست نگارم نه از شراب

چون پیچ وتاب زلف توبینم گمان کنم

ماری است زخمدار که باشد به پیچ وتاب

ویرانه شو که قابل تعمیر می شوی

آباد کی شوی نشوی ای دل ار خراب

تا چندمحو نحو وکنی عمر صرف صرف

برخیز ای مدرس وبرهم بنه کتاب

اقبال هر کسی شده است از رهی بلند

اقبال من بلند شد از عشق بوتراب

ندارم سیری از آن لعل سیراب

که مستسقی ندارد سیری از آب

لبت سودای ما را کرده افزون

که گوید رفع سودا کرده عناب

دلم طاقت به دیدارت نیارد

که کتان را نباشد تاب مهتاب

به پهلو بی توگوئی خار دارم

کنم گر بستر وبالین ز سنجاب

بلند اقبال کن صبر از غم هجر

که آخر غوره می گردد می ناب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تمایز میان روشنایی و سایه‌نشینی، عشق و دلتنگی می‌پردازد. شاعر از آفتاب و ماه به عنوان نمادهای عشق و محبوب استفاده می‌کند و به این نکته اشاره می‌کند که هیچ نوری نمی‌تواند در برابر نور آفتاب خود را نشان دهد. او از درد و اشک‌ریزی ناشی از جدایی سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که مستی او ناشی از عشق و چشم محبوبش است، نه از شراب. در ادامه، شاعر به ناپایداری دنیا و بی‌معنایی تبدیل شدن به ویرانه می‌پردازد و از بلندای اقبال خود در عشق می‌گوید. او احساس می‌کند که عشق همچون آبی است که همیشه سیراب نمی‌شود و از درد جدایی و عدم توانایی در تحمل فاصله با محبوبش گله می‌کند. در نهایت، شاعر به امید بهبود و شفافیت در عشق اشاره می‌کند، زیرا می‌داند که بعد از غم و اندوه، روزی خوشی و شیرینی عشق خواهد آمد.