نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹۰ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

من شاهبازم کاین چنین اندر قفس افتاده ام

خود دادرس بودم کنون بی دادرس افتاده ام

پنهان نمایم تا به کی بر لب نبردم جام می

من مستم از چشمان وی چنگ عسس افتاده ام

نه چون مگس افتاده ام اندر کمندعنکبوت

ار نیک بینی چون شکر پیش مگس افتاده ام

دانی چرا خوارم چنین زار ودل افکارم چنین

چون طایر پرکنده پر اندر قفس افتاده ام

بلبل نیم زاغ توام گر زاغم از باغ توام

گر گل نیم درگلشنت چون خار وخس افتاده ام

گشتم بلند اقبال از آن کاندر میان عاشقان

درعشق روی دلبران دور از هوس افتاده ام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل از زبان شاهباز (پرنده‌ای آزاد) است که از قفس و اسارت خود می‌گوید. او که خود را قاضی و حامی دیگران می‌دانسته، اکنون به گم‌گشتگی و بی‌کمکی دچار شده است. او در حال پنهان کردن درد و اندوه خود است و به مستی ناشی از نگاه معشوقش اشاره می‌کند. بیان می‌کند که مستی او فراتر از مگس‌های در کمند است، و او به حالتی زار و خوار گرفتار است که مانند پرنده‌ای در قفس، احساس کمبود آزادی می‌کند. او از حالت بلبل و زاغ صحبت می‌کند و در نهایت، رنج خود را از عشق و دوری از معشوقش بیان می‌کند. در کل، غزل درباره اسارت و longing برای آزادی و عشق است.