شمارهٔ ۲۹۲ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
از غم عشق تو رسوای جهان گردیده ام
بی دل و آشفته وآتش به جان گردیده ام
نه خبر دارم ز دین ونه به دل پروای کفر
فارغ از عشقت هم از این هم از آن گردیده ام
نه خبر دارم ز دین ونه به دل پروای کفر
فارغ از عشقت هم از این هم از آن گردیده ام
دامنم از بسکه پر اختر شده است از اشک چشم
می سزد دعوی نمایم آسمان گردیده ام
در برم دل خون نشد یکبارگی از عشق تو
ز این تکاهل از دل خود بدگمان گردیده ام
چون شود روی گلستان چون رسد فصل خزان
من هم از درد فراقت آن چنان گردیده ام
صبح کردم شام هجرت را به امید وصال
درغمت روئین تن وصاحبقران گردیده ام
چون بلند اقبال اندر نظم ونثر از عشق تو
شور شهر وفتنه آخر زمان گردیده ام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر، از درد و رنج ناشی از عشق حرف میزند. او به شدت دچار آشفتگی و اندوه شده و احساس میکند که دنیا به خاطر عشق او دچار رسوایی است. او از مباحث دینی و کفر بیخبر است و هیچ چیز جز عشق معشوقش برایش اهمیت ندارد. اشکهایش به حدی زیاد است که دامنش را پر کرده و حالتی آسمانی یافته است. شاعر از شدت عشق و درد جدایی، به وضعت ناامیدکنندهای رسیده و در انتظار وصال معشوق، از روز و شبش میگذرد. او به دلیل عشق، در شعر و نثرش شور و شوقی ویژه دارد و به نوعی به فتنهای زمانه پیوند میخورد.