نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹۹ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دوش با خونین دل خود گفتگوئی داشتم

صوفی آسا تا سحرگه های و هوئی داشتم

گفتم ای آشفته دل دیشب نمی دیدم ترا

گفت جا در طره ی زنجیر موئی داشتم

گفتمش چون بود در آن طره احوالت بگفت

با همه آشفتگی حال نکوئی داشتم

گفتمش آن طره چوگان بود گوئی درنظر

گفت من هم پیش اوخود را چه گوئی داشتم

گفتمش هم سرکش وهم تند وهم بدخو شدی

گفت چندی خو به ترک تندخوئی داشتم

گفتمش آن آتشین خوهیچ لطفی با توداشت

گفت آری در بر او آبروئی داشتم

گفتم ای دل چون بلنداقبال اقبالت نشد

گفت چون هر لحظه در دل آرزوئی داشتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، راوی با دل خود گفتگو می‌کند و به احساسات درونی‌اش اشاره می‌کند. او از دلش می‌پرسد که چرا در شب گذشته او را ندیده است و دل در پاسخ می‌گوید که در زنجیر موی محبوبش محبوس بوده است. راوی از دلش درباره حالش می‌پرسد و دل به رغم آشفتگی، از وجود خوب و مثبت خود خبر می‌دهد. راوی به دل می‌گوید که رفتارهایش تند و بدخو شده و دل در پاسخ می‌گوید که مدتی است به ترک این رفتارها عادت کرده است. راوی همچنین به احساس آتشین دلش اشاره می‌کند و دل می‌گوید که در کنار معشوق افتخار و آبرو دارد. در نهایت، راوی می‌پرسد که چرا خوشبختی به سراغش نیامده و دل در پاسخ می‌گوید که هر لحظه آرزوهای زیادی در دل دارد.