شمارهٔ ۳۰۲ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خراب کرد فراق رخ تو بنیادم
روا بود که کنی از وصالت آبادم
به هر لباس کنی جلوه هستمت عاشق
که دل به عشق تو درعالم ازل دادم
اگر به صورت لیلی شوی چو مجنونم
وگر به جلوه شیرین شوی چوفرهادم
وصال وهجر تودرپیش من بود یکسان
به دوستی که نه از این غمین نه ز آن شادم
مرا توروز وشب اندر برابر نظری
ز قیدنیک وبد و وصل وهجرت آزادم
دلم ز عشق توپر آتش است و دیده پر آب
شوم چوخاک پس از مرگ وچون بردبادم
دل ار که راه به دل دار از چه روعمری است
نه یاد کرده ای از من نه رفتی از یادم
فراز شاخه طوبی بدم بلند اقبال
چه شد که در قفس این جهان درافتادم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از احساس عمیق جدایی و فراق از محبوب سخن میگوید. او بیان میکند که فراق معشوق بنیان زندگیاش را خراب کرده و او در وضعیت نابسامانی قرار دارد. شاعر با تأکید بر عاشق بودن خود، از عشق به معشوق سخن میگوید و اینکه در هر حالتی، چه به شکل لیلی و چه به شکل شیرین، او مجنون است. در ادامه، او به یکسان بودن وصال و هجر اشاره میکند و اینکه در دوستیاش نه غمگین است و نه شاد. شاعر همچنین احساس عمیق آتش عشق و اشک را بیان میکند و میگوید که حتی پس از مرگ نیز عشق در وجودش باقی خواهد ماند. در نهایت، او آرزوی آزادی از قید و بندهای دنیا را دارد و به دشواریهای زندگی اشاره میکند.