شمارهٔ ۳۰۳ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دست درحلقه آن زلف پریشان کردم
هر چه دل بود در آنبی سروسامان کردم
گرچه هر حلقه آن زلف چو ثعبانی بود
پنجه بی واهمه در پنجه ثعبان کردم
دامن من به مثل کان بدخشان گردید
بسکه خون جگر از دیده به دامان کردم
دست من خسته شد از بس به گریبان زد چاک
یادهرگه که از آنچاک گریبان کردم
همه گفتند که درد تو ندارد درمان
درد خود را ز لب لعل تودرمان کردم
گشته ثابت به حکیمان که بود جوهر فرد
در وجودش ز دهان توچو برهان کردم
قدسیان نام نهادند بلنداقبالم
در ره عشق تو تا ترک دل و جان کردم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و درد و رنجی است که شاعر به خاطر معشوق خود تحمل میکند. شاعر با تکیه بر تصاویری از زلفهای معشوق و خطرناک بودن آنها، احساسات عمیق و پیچیدهاش را شرح میدهد. او بیان میکند که حتی اگر در این عشق آسیب ببیند و به خاطر اشکهایش دامنش سرخ شود، باز هم از عشق معشوق خود دست نمیکشد. در نهایت، شاعر میگوید که دیگران به او میگویند این درد بیدرمان است، اما او با لبهای معشوقش به تسکین درد خود پرداخته و در عجب است که عشق او چه قدرتی دارد.