شمارهٔ ۳۱۲ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
چنان اندر کمند طره جانان گرفتارم
که امید رهائی ره ندارد در دل زارم
ز عشق مورخط یار ومار زلف دلدارم
تو پنداری به گوشم رفته مور و در بغل مارم
اگر زاهد کند از عشق روی دوست انکارم
چه غم کو را نه انسان از دواب الارض پندارم
کند یارم گر آزارم که دست از عشق بردارم
سرم را گر برد از تن نخواهد بود آزارم
چه باک اندر ره عشقش اگر سر رفت ودستارم
ندارم دست تا دامان وصلش را به دست آرم
چو زلف یار تا در گردن او دست در نارم
ز غم درخون دل آغشته همچون دانه درنارم
ز عشق روی وموی یار صبح وشام درنارم
ز غم می سوزم ومی سازم ودم هیچ درنارم
چه غم عشق ار نهد بر دل غمی هر دم دگر بارم
دل من بختی مست است وپروا نیست از بارم
نباشد چون بلند اقبال سال ومه جز این کارم
که تخم عشق جانان را به مهر آباد دل کارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عمق عشق و وابستگیاش به معشوقش صحبت میکند. او احساس میکند که به قدری در عشق گرفتار شده که امیدی به رهایی ندارد. تصویر زلف و چهره معشوقش در دلش نقش بسته و او را به حالت عجیبی دچار کرده است. اگرچه زاهدان و افراد دیگر ممکن است عشق را انکار کنند، او هیچ یک از این نظرات را به دل نمیگیرد و به عشقش ادامه میدهد، حتی اگر معشوقش به او آزار برساند. عشق برای او چیزی است که ارزش همه چیز را دارد، حتی اگر بر سرش بیفتد. او به شدت درگیر حسرت و شعف ناشی از عشق است و دلش را با یاد معشوق آباد میکند. در نهایت، شاعر عشق را با طعم تلخ و شیرین درهم میآمیزد و آن را جزء لاینفک زندگی خود میداند.