شمارهٔ ۳۲۲ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل من هست چو عمان دهان شد صدفم
صدفم پر بود از گوهر وریزد به کفم
دارم از کار خود وکرده خود یأس ولی
باشد امید نجاتی به دل از لاتخفم
یوسف دین ودلم تا شده دور از بر من
همچو یعقوب رودتا به فلک وا اسفم
قوه ناطقه ام بخت به انسانی داد
خودچوحیوان شده دایم پی آب وعلفم
طلعتی بود مرا روشن وصافی چوماه
تارتر از شبم از بس به رخ آمد کلفم
هم مگر فضل خداوند شود شامل حال
ورنه هر کس نگرم بسته کمر بر تلفم
هرکه تیغی به کف آورده بسازد سپرم
هر که تیری به کمان هشته نماید هدفم
چوبلنداقبالم اندیشه ندارم ز جزا
زآنکه مداح وگدای در شاه نجفم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دل و روح خود به سادگی و زیبایی سخن میگوید. او احساس میکند که در درونش گوهری ارزشمند وجود دارد، اما در عین حال از یأس و ناامیدی رنج میبرد. برغم دوری از محبوب دیرینهاش، امیدی به نجات در دلش زنده است. شاعر خود را در مقایسه با یعقوب در غم دوری یوسفش میبیند و احساس میکند که زندگیاش به سمت حیوانیت رفته است. او به زیبایی چهرهاش اشاره میکند و از تاریکی روحش مینالد. به فضل خداوند امیدی دارد و میداند که اگر حمایت الهی نباشد، در خطر است. شاعر در پایان به اوضاع خود و وابستگیاش به مدح و تملق در برابر خالق بزرگ اشاره میکند.