نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۷ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

همچو چشم آن صنم بی باده مستی می کنم

چون دهانش نیستم دعوی هستی می کنم

نیستم آگه که کافر یا مسلمانم ولی

این قدر دانم که من دلبرپرستی می کنم

خواست ترک چشم مست اوبرد دل از کفم

زلفش از من بردوگفتا پیشدستی می کنم

گر شوم ماهی روم درقعر دریاها فرو

گویدم زلفش کجا جستی که شستی می کنم

گرچه از عشق رخش هستم بلند اقبال لیک

در رهش افتاده ام چون خاک پستی می کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق شاعر به معشوق است. شاعر با اشاره به وضعیت مستی و شیدایی‌اش، نشان می‌دهد که تمام وجودش تحت تأثیر زیبایی و جذبه معشوق قرار گرفته است. او ابراز می‌کند که حتی نمی‌داند مسلمان است یا کافر، اما تنها چیزی که می‌داند این است که عشق به معشوق برایش مهم‌تر از هر چیز دیگری است. همچنین او به قدرت و نفوذ زلف معشوق اشاره می‌کند که او را از خود بی‌خود کرده و در عشقش به زمین می‌افتد. شاعر در نهایت به این نکته می‌رسد که اگرچه در مسیر عشق به معشوق به خاک افتاده، اما این عشق برایش بسیار ارزشمند است.