نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۹ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

تا که خود را ز بر دوست جدا می‌بینم

مبتلای غم و در بند بلا می‌بینم

دل و جانم اگر از عشق فنا شد، غم نیست

که بقای همه را من به فنا می‌بینم

می‌ندانم به حقیقت که چه باشد در عشق

که از او رابطهٔ شاه و گدا می‌بینم

سر مویی ز طبیبان نکشم منت از آنک

درد خود را به لب یار دوا می‌بینم

پادشاهی کنم ار سایه به سر افکندم

زلف او را به صفت پرّ هما می‌بینم

به خدا ذره‌ای از پرتو روی مه ماست

این همه نور که با مهر سما می‌بینم

هر کجا می‌نگرم پرتو نور رخ اوست

از چراغ دل و دیده چه ضیا می‌بینم

کی کجا کس ز دم عیسی روح الله دید

فیض‌هایی که من از باد صبا می‌بینم

دوش وقت سحر آورد مرا مژده و گفت

دلبرت را به سر صلح و صفا می‌بینم

گفتمش یار کجا بود و چه فرمود مگر

که تو را این همه با فرّ و بها می‌بینم

گفت می‌گفت مرا هست بلنداقبالی

که نوازم گرش از وصل روا می‌بینم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر حاکی از احساس عمیق عشق و درد‌های ناشی از جدایی است. شاعر از غم و بلای خود می‌گوید و تأکید می‌کند که حتی اگر دل و جانش به خاطر عشق نابود شود، نگران نیست، زیرا همه چیز در نهایت به فنا خواهد رفت. او عشق را به عنوان رابطه‌ای بین شاه و گدا توصیف می‌کند و به قدرت عشق و تأثیرات آن بر زندگی اشاره دارد. با اینکه دردهایش را می‌بیند، اما درمان آن را در نزد یار می‌یابد. شاعر در نهایت به نور و زیبایی روی یار اشاره می‌کند و می‌گوید که عیسی روح‌الله نیز نداشته است، اما او دلدادگی و خوشبختی را از نسیم صبح می‌یابد. شعر به امید و آرامش در عشق نیز می‌پردازد.