نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴۹ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گوئیم عاشقیم وز هجرت نمرده ایم

گویا هنوز بهره ز عشقت نبرده ایم

امروز در زمانه منجم چوما مجو

شب تا سحر ز بس همی اختر شمرده ایم

شرحی ز شوق وصل تونتوان بیان نمود

از دردهجر بسکه غمین وفسرده ایم

عشق تو نقش بست چوما را به لوح دل

از لوح دل علایق هستی سترده ایم

دامان ما چوچهر توگردیده لال گون

از راه دیده خون دل از بس فشرده ایم

مستیم آنچنان که ندانیم پا ز سر

هستیم در خیال تو صهبا نخورده ایم

شد چون بلنداقبال اقبال ما بلند

تا دل به دست عشق تودلبر سپرده ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی خود صحبت می‌کند. او به این حقیقت اشاره دارد که با وجود ادعای عشق، هنوز نتوانسته به طور کامل از عشق محبوبش بهره‌مند شود، زیرا به خاطر دوری و هجرت از او غمگین و افسرده است. شاعر می‌گوید که در این زمانه، حتی منجم هم نمی‌تواند راهی برای دیدار محبوب پیدا کند و آنها شب‌ها را با شمارش ستاره‌ها می‌گذرانند. عشق محبوبش در دل او نقش بسته و او تمام وابستگی‌های دنیوی را کنار گذاشته است. در نهایت، شاعر احساس مستی عمیقی دارد و با وجود اینکه سر و پا را نمی‌شناسد، همچنان در خیال محبوب غرق است و آماده است تا عشقش را به دلبر خود بسپارد.