شمارهٔ ۳۵۴ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ما ز گیسوی پریشانی تو آشفته تریم
زخیال لب چون لعل تو خونین جگریم
نه ز خاکیم ونه از آب ونه از آتش وباد
آدمی شکل ولیکن نه ز جنس بشریم
آگه از عالم اسرار وخبر ازهمه کار
لیک افتاده چومستان وز خودبی خبریم
گنج قارون بر ما هست تلی خاکستر
که ز اشک ورخ خودمعدن زروگهریم
تلخ کامیم به کام همه هستیم چو زهر
پای تا سر همه شوریم ولی نیشکریم
دل ما دیده بسی دلبر وآمد برتو
لوحش الله که چه صافی دل وصاحب نظریم
همه گفتیم ولی ذکر بلند اقبال است
ما چه نیکی طلبیم از توکه از بد بتریم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حالاتی از عشق و شوق پرداخته است. شاعر به پریشانی ناشی از عشق معشوق اشاره میکند و از درد و رنج حاصل از این احساسات سخن میگوید. او وجود خود را به واسطهٔ عشق میداند و به نوعی از انسانیت فاصله گرفته است. شاعر بر این نکته تأکید میکند که اگرچه از جنس بشر است، اما در حقیقت خود را فراتر از آن مییابد و غرق در اسرار هستی است. همچنین به گنجی از عشق و زیبایی اشاره میکند که در عمق دلش نهفته است، اما در عین حال با تلخی و زهر مواجه است. در نهایت، او از سرنوشت خود و درخواستهایش از معشوق سخن میگوید، در حالی که میداند که در این دنیا نه نیکی مییابد و نه از بدیها رهایی مییابد.