شمارهٔ ۳۵۹ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل به من گوید ز غم کز شهر در هامون رویم
من بدوگویم بیا تا زاینجهان بیرون رویم
هر دوحیرانیم وسرگران به کارخویشتن
راه دور و پای لنگ وتوشه ای نه چون رویم
نیست چون پائی به زانو ره رویم وخون دل
قوت جان سازیم وزاینجا با دل پرخون رویم
بوی لیلی برمشام ما نیامد ز این دیار
تا به هر جائی که لیلی هست چون مجنون رویم
اهل میخانه همه گویند گلگون چهره اند
ما هم آنجا ز اشک خونین با رخ گلگون رویم
بر دردولت سرای یار اگر ندهند بار
صد دلیل آریم ودر پیشش به صدافسون رویم
چون بلند اقبال داردعزم کوی آن صنم
خیز ای دل تاکه ما هم همرهش اکنون رویم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با دل خود گفتوگو میکند و از غم و رنجی که در شهری دارند، سخن میگوید. او و دلش هر دو گیج و سرگرداناند و به محدودیتها و مشکلاتی که در سفر بهسوی مقصد دارند، اشاره میکنند. آنها تصمیم میگیرند تا از اینجهان خارج شوند، حتی اگر راه سخت و دور باشد. شاعر به دلتنگی و آرزوی رسیدن به معشوق، لیلی، اشاره میکند و میگوید که بوی او را نمیتوانند در این دیار حس کنند. همچنین به میخانه و چهرههای گلگون میپردازد و بیان میکند که بهدلیل اشکها و غمهایشان، آنها نیز به آنجا خواهند رفت. در نهایت، شاعر با امید به عزم خود برای رسیدن به معشوق میافزاید که باید آماده باشند تا در این مسیر همراهی کنند.