شمارهٔ ۳۵۷ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آگه نیی که بیتو شب و روز چون کنیم
دل را کنیم خون وز چشمان برون کنیم
جور وجفا هر آنچه توافزون کنی به ما
ما با توطور مهر ووفا را فزون کنیم
دیوانه راست جای به زنجیر زلف تو
زنجیر گشته به که خیال جنون کنیم
گفتی کنیم صبر وسکون در فراق تو
طاقت دگر نمانده که صبر و سکون کنیم
عشاق چهره از غم دل زرد کرده اند
ما رخ ز خون دیده همی لاله گون کنیم
ای دل به حیرتم که شکایت به هجر دوست
از جورچرخ یاکه ز بخت زبون کنیم
اقبال ما چوگشته بلنداز وصال دوست
هر عشرتی که هست بیا تاکنون کنیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلتنگی عاشقانه است. شاعر از درد و رنج خود در فراق معشوق سخن میگوید و به شدت به عشق و وفا اشاره میکند. او به زخمهایی که عشق بر دل زده و غمهایی که بر جانش نشسته، اشاره میکند و به حالت دیوانگی خود در برابر زلف معشوق میافتد. همچنین، شاعر از بیطاقتی و ناتوانی در تحمل دوری صحبت کرده و تاکید میکند که عشق واقعی نمیتواند صبر کند. در نهایت، شاعر به آرزوهایش برای وصال و شادی در کنار معشوق میپردازد و از اقبال خود در عشق میگوید.