شمارهٔ ۳۶۴ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
پیش شمع عارضش پروانه می باید شدن
سوختن را ز آتشش مردانه می بایدشدن
خال جانان دانه است و زلف او دام بلا
مبتلای دام از آن دانه می باید شدن
در نظر آیدچوزنجیری مرا گیسوی دوست
هستی ار عاقل دلا دیوانه می باید شدن
تا مگر راهی به زلف آن صنم پیدا کنیم
لاجرم دلریش تر از شانه می بایدشدن
بعد مردن چون زخاک ما کندگل کوزه گر
تا نهیمش لب به لب پیمانه می بایدشدن
باده درجام وقدح ما راکفایت کی دهد
بر سر خم جانب میخانه می باید شدن
چون بلنداقبال تا تعمیر را قابل شویم
از دل و جان سر به سر ویرانه می باید شدن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و دلدادگی اشاره میکند و از احساسات عمیق و دردناک ناشی از آن سخن میگوید. او پروانهای است که در برابر شمع محبوبش باید بسوزد و از آتش عشق رنج ببرد. زلف محبوبش چون دام بلاست و او مجبور است در این دام بیفتد. شاعر به زیبایی گیسوی دوستش اشاره میکند که او را به زنجیر کشیده و او را دیوانه کرده است. در جستجوی راهی برای رسیدن به زیبایی معشوق، دلش سخت آسیبپذیر شده و به این فکر میکند که حتی پس از مرگ، زندگیاش نباید بیمعنا باشد. او میخواهد زندگیاش مملو از عشق و نوشیدنی شادیبخش باشد و برای رسیدن به این هدف باید از دل و جان خود بگذرد.