شمارهٔ ۳۷۰ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گفت یار ار عاشقی از سوختن پروانکن
گفتمش در پیش شمع رخ مرا پروانه کن
گفت دارم زلف چون زنجیر و روی چون پری
گفتمش پس چهره بنما ومرا دیوانه کن
گفت خالم دانه است وطره ام دام بلا
گفتم اورامبتلای دامم از آن دانه کن
گفت می نوشی که تا بدهم تو را گفتم بلی
گردش چشمت خمارم کرده در پیمانه کن
گفت چون شد دل تورا گفتم ندارم زوخبر
گفت شد آشفته در زلفم سراغ از شانه کن
چون بلنداقبال گفتا قابل تعمیر شو
گفتمش چون او مرا هم سر به سر ویرانه کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با معشوق خود گفتگو میکند و از او میخواهد که با زیباییهایش او را مجذوب و دیوانه کند. معشوق در پاسخ به زیباییهای خود اشاره میکند، اما شاعر همیشه خواستار بیشتر است و میخواهد که او همچنان در غم عشقش غرق شود. در انتها، معشوق از شاعر میخواهد که خود را تعمیر کند، اما شاعر میگوید که او هم مانند معشوق ویران شده است و به همین خاطر خواستار حالتی نابودکنندهتر است.