شمارهٔ ۳۷۵ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلن مفعول فاعلن
بیدار شد ز خواب بخت به خواب من
طالع چوشد به صبح آن آفتاب من
مستم چوچشم دوست مستی چنین نکوست
زانگور تاک نیست اما شراب من
از چشم پرخمار خوابم ربوده یار
ترسد مگر شبی آید به خواب من
خون شد دلم ز غم نیمیش بیش و کم
خون شد شراب او باقی کباب من
ز آن دلبر چگل گر خونبهای دل
خواهم چه می دهد فردا جواب من
کن هر چه می کنی جور ار چه می کنی
با تو حساب تو است با من حساب من
وصف عذار دوست از بسکه اندر اوست
خوشتر ز گلستان آمد کتاب من
شد هر که در جهان اقبال او بلند
از فیض عشق یار شد انتخاب من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از بیداری و ظهور خوشبختی سخن میگوید که به خوابش آمده است. او از عشق و مستی ناشی از دیدار محبوبش لذت میبرد و این حس را به نوشیدن شراب تشبیه میکند. شاعر از غمهای دلش سخن میگوید و میخواهد بداند که چه پاسخی از معشوق خواهد گرفت. او به روابط عاطفی و حسابهای روحی خود اشاره دارد و میگوید که زیبایی معشوقش از هر گلی در طبیعت زیباتر است. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که هر کس در زندگیاش خوشبختی و اقبالش را مدیون عشق یار خود است.