نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸۹ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

دیشب من و دل تا سحر کردیم از بس گفتگو

پژمرده گردید او ز من آزرده گشتم من از او

گفتم بیا شو منزوی تاکی پی خوبان روی

گفتا برو پندم مده عقل وخرد ازمن مجو

گفتم به زلف آن صنم کم همنشینی کن دلا

گفتا تورابا من چه کار از این نصیحت ها مگو

گفتم به پیش زلف او بشنو پریشان گو مشو

گفت از پریشانی من گردیده آگه مو به مو

گفتم که زلفش در نظر آمد چوچوگانی مرا

گفتا که پس باید شوم در پیش چوگانش چوگو

گفتم که چاک زخم تو به گشت آخر گفت یار

از تار زلف وسوزن مژگان نمود او را رفو

گفتم شودکان سرو قد اندر کنار آید مرا

گفتا کنارت گر شود از اشک چشمانت چو جو

گفتم شنیدم پیش یار از من شکایت کرده ای

گفت آنکه گفته است این سخن او را به من کن روبرو

گفتم بلند اقبال کی گردد کسی درعاشقی

گفت آن زمان کز چهر دل شوید غبار آرزو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر گفتگوهایی است بین راوی و دلش که تا صبح ادامه دارد. دل به خاطر مشکلات و ناخشنودی‌ها پژمرده شده و راوی نیز از او دلخور است. راوی از دل می‌خواهد که تنهایی را کنار بگذارد و به خوبی‌ها توجه کند، اما دل از نصیحت‌های او خسته شده و تمایلی به شنیدن ندارد. راوی زیبایی محبوبش را توصیف می‌کند و دل به او می‌گوید که باید از این پریشانی دور شود. در ادامه، هر کدام نکات خود را درباره عشق و شکایت‌های عاشقانه مطرح می‌کنند و دل می‌گوید که باید از آرزوها و غبارهای دل رهایی یابد تا شانس عشق را پیدا کند. در نهایت، گفتگو به موضوعاتی عمیق در مورد عشق و درد آن می‌انجامد.