شمارهٔ ۳۹۰ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای بت ماه روی مشکین مو
دل به چوگان زلف توچون گو
ای سنان قامت ای زره گیسو
تیر مژگانی وکمان ابرو
رستم داستان حسنی تو
نه خدایا که گشته ای بر زو
تا که روزی نشینیم به کنار
شه کنارم از اشک چشم چوجو
روز وشب در سراغ سروقدت
قمری آسا همی زنم کوکو
زدم از غم ز بس به زانو دست
پیل پا گشتم وشتر زانو
تا به وصلت شدم بلنداقبال
شهره شهر گشتم ازهر سو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت محبوبی است که شاعر به او دل باخته است. شاعر از ویژگیهای جذاب او مانند موهای مشکین، زلفهای دلربا و چشمان زیبایش سخن میگوید. او عشق خود را به صورت تمثیلی به ورزش چوگان تشبیه میکند و از آرزو میکند که روزی در کنار محبوبش باشد. شاعر از اشک خود و عواطفش در مواجهه با این عشق، و همچنین از تأثیر عمیق این احساسات بر زندگیاش، نظیر مشهور شدن و خوشبختی، صحبت میکند. در نهایت، او به شدت به دنبال وصال محبوب است و از غم دوری او رنج میبرد.