شمارهٔ ۳۹۹ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
بسته دلم را به بند حلقه گیسوی تو
کرده قدم را کمان حالت ابروی تو
سرورود دررکوع گر تو درآئی به باغ
مه ننماید طلوع پیش مه روی تو
عاریه بگرفته رنگ سرخ گل از عارضت
وام نموده است بوی مشک تر از بوی تو
بوی گلی کارگر نیست مرا بر مشام
زآنکه بود در زکام مغز من از بوی تو
ای تو چوخورشید ومن پیش توحر با صفت
جلوه به هر سو کنی روی کنم سوی تو
کوه گران را زجای کس نتواند کند
کنده دلم را زجای قوت بازوی تو
ز آتش دوزخ مرا نیست دگر هیچ باک
زآنکه به عمری مراست پرورش از خوی تو
حور و بهشتی دگر هیچ نمی خواستم
بود مرا گر به دهر جا به سر کوی تو
بودگر اقبال من چون سر زلفت بلند
چون سر زلفت سرم بود به زانوی تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و جذابیت معشوق میپردازد و ابراز احساسات شاعر نسبت به او را نشان میدهد. شاعر در توصیف زیباییهای معشوق، از حلقههای گیسوی او، ابرو و چهرهاش صحبت میکند و میگوید که همه زیباییهای طبیعی در مقابل او کمرنگ میشوند. او عشقش را به گونهای احساس میکند که هیچ چیز دیگری جز بودن در کنار معشوق برایش مهم نیست و حتی از آتش دوزخ نیز نمیهراسد چون عشق او او را نجات میدهد. در نهایت، شاعر آرزوی حضور همیشگی در پی معشوق را دارد.