نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به پیش آتش چهر توزلف تو دود است

ز دود توست مرا دیده گریه آلود است

تو رابه معرکه حاجت به خود وجوشن نیست

که موی بر سر ودوش تو جوشن وخود است

رسم به وصل توهر چند زودتر دیر است

رهم ز هجر تو هر چند دیرتر زود است

اگر مرض ز تو باشد مراست به ز علاج

وگر زیان ز توآید مرا به از سود است

ز دردهجر عجب خشک گشته کام ولبم

عجب تر اینکه کنارم ز اشک چون روداست

مرا به عشق توجشنی است باده خون جگر

پیاله کاسه چشمم دل از فغان رود است

علاج درد فراق تورا به صبر کنند

ولی به پیش فراق تو صبر نابود است

اگر چه عهد شکستی ولی بلند اقبال

هنوز از تورضامند وبازخشنود است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عواطف شدید و دردهایی که از فراق معشوقش تجربه می‌کند می‌پردازد. او بیان می‌کند که زیبایی و جذابیت معشوقش مثل آتش است و او را به شدت تحت تأثیر قرار داده است. درد فراق و اشتیاق به وصال معشوق، به او بی‌قراری و ناامیدی می‌بخشد. شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که حتی اگر معشوق به او بی‌اعتنایی کرده باشد، هنوز هم محبت و عشق او در دل او باقی‌مانده است و امید به نزدیکی دوباره وجود دارد. او از صبر به عنوان درمان درد فراق نام می‌برد، اما صبر در برابر این عشق بی‌نهایت دشوار است. در نهایت، عشق و اشتیاق نسبت به معشوق غم و شادی را توأمان در دل او به وجود آورده است.