نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱۰ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

در دلم عشق آتشی افروخته

کارزوهای دلم را سوخته

گوئی استاد ازل جز جور و کین

یار را درس دگر ناموخته

چشم من آخر تلف کرد از غمش

در دلم خون هر چه بود اندوخته

کم ملامت کن که پیر می فروش

می خرد جان ها می ار بفروخته

گربلند اقبال بر کس ننگرد

چشم دل از ما سوی الله دوخته

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و آتش درون خود سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که عشقش، آرزوهایش را سوزانده و زندگی‌اش را تحت تأثیر قرار داده است. به نظر می‌رسد که سرنوشت به او سختی‌های زیادی تحمیل کرده و او از غم عشق به شدت رنج می‌برد. شاعر از دیگران می‌خواهد که او را سرزنش نکنند، زیرا پیر و تجربه‌دیده‌ای است که جان‌ها را خرید و عشقش را فروخته است. در پایان، شاعر به اهمیت نگاه به خدا و امید به آینده اشاره می‌کند.