شمارهٔ ۴۱۵ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مگومرا ز چه دلبر ز برجدا کرده
که هرچه کرده و زاین پس کندخدا کرده
رسد به ساحل اگر کشتیت وگر شکند
خدای کرده مفرما که ناخدا کرده
به شکل شاه وگدا را بود چه فرق خداست
که شاه را شه و درویش را گدا کرده
فدای خاک رهش بادجان و دل ما را
کسی که در ره او جان و دل فدا کرده
ز خوبرو بد اگر سر زند نکوست مگو
که جور و کین به من آن ترک بی وفا کرده
برو طبیب ومده درد سر به من زاین بیش
که دردهای مرا لعل او دوا کرده
روا بود که چو من خوانیش بلند اقبال
کس ار به حکم قضا خویش را رضاکرده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و ارادت به خدا و آثار او میپردازد. شاعر از دلبرانههای خداوند سخن میگوید و اینکه تمام کارهای انسانها تحت اراده اوست. او به تفاوت میان شاه و درویش اشاره میکند و بر اهمیت فدای جان و دل در راه عشق تأکید میکند. همچنین، شاعر از درد و رنجی که ناشی از جدایی است، صحبت میکند و به عشق و وفاداری همدل و غم خود اشاره میکند. در نهایت، او بر این نکته تأکید میکند که باید به سرنوشت راضی بود و از آنچه تقدیر شده، خشنود بود.