شمارهٔ ۴۱۶ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
سلطان عشق ما را سرباز خویش کرده
همدم به خود نموده دمساز خویش کرده
با ما چرا نگوئید راز خود ای حریفان
ما را چو یار محرم بر راز خویش کرده
جوید پری ز آهن دوری پریوش من
تفتیده آهنان را درگاز خویش کرده
هر جا که بود شیری با آن همه دلیری
صیدش چو کبکی آن شه با باز خویش کرده
این نائی از چه شهر است کز نغمه شوردهر است
ما راچه مست و بی خود ز آواز خویش کرده
پروانه را چه پروا از این که سوزدش شمع
عاشق نباشد آنکو پروا ز خویش کرده
آن نازنین شمایل همچون بلنداقبال
بی دین ودل چنینم از ناز خویش کرده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از عشق و تسلط آن بر دل انسانها سخن میگوید. شاعر بیان میکند که عشق، او را به سرباز خود تبدیل کرده و همدم او شده است. او از دوستانش میخواهد که رازهای خود را با او در میان بگذارند، زیرا او نیز محرم رازشان است. عشق، انسانی را از دنیای مادی و بیتوجهی به خود آزاد کرده و با زیبایی و جذابیتش، دلها را به تسخیر درآورده است. شاعر به طور کلی درباره قدرت عشق و تاثیرات آن بر روح و روان انسانها تأمل میکند و اشاره دارد که عواطف و جنون ناشی از عشق، حتی اگر باعث آتش سوزی باشد، همچنان زیبا و ارزشمند است.