شمارهٔ ۴۱۸ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بر آتش دلم آن مه ز مهر آب زده
ویا به عارض گلرنگ خودگلاب زده
چه تیغ ها که ز مژگان کشیده بر مریخ
چه طعنه ها که زطلعت برآفتاب زده
منجم آمد وگفتا نبودوقت خسوف
بگفتمش که مه من به رخ نقاب زده
عجب نگر که به رخ ساخته است زلف از مشک
عجب تر اینکه گره ها به مشک ناب زده
ز شیخ وشاب مجو دین ودل در این کشور
ز بسکه راه دل ودین ز شیخ وشاب زده
ز ما زمانه هر آن عقده ای که در دل داشت
گرفته است ودرآن زلف پر ز تاب زده
خرابه دل خود را به عالمی ندهم
که شاه خیمه در این منزل خراب زده
به من مگو ز چه باشد دلت چنین پرشور
بت ز بس نمکم بر دل کباب زده
عجب مدار به شهر ار به خواب کس نرود
که ترک چشم توبر خلق راه خواب زده
دونیمه زلف تو افتاده از یمین ویسار
چو مرحبی که بدوتیغ بو تراب زده
ز چشم مست تو مستی کندبلنداقبال
گمان عارف وعامی که اوشراب زده
ز بس بودطرب انگیز شعر او گوئی
نشسته در بر او زهره ورباب زده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به احساسات عمیق عشق و درد و زیبایی اشاره دارد. شاعر از معشوقی سخن میگوید که همچون ماه، دل او را در آتش عشق میسوزاند و زیباییاش به قدری است که تأثیرش بر جهان قابلتوجه است. از زلف و چهرهاش به تفصیل صحبت میکند و این زیباییها را با عناصر طبیعی مانند گل و مشک مقایسه میکند. همچنین، شاعر به نکتههایی درباره دین و عشق و عدم امکان جدایی بین این دو میپردازد. در نهایت، او به دنیای خراب و غمزای خود اشاره میکند و نمیخواهد این خرابه را با چیز دیگری عوض کند، چون عشق او به حدی عمیق است که همگان تحت تأثیر آن قرار گرفتهاند.