شمارهٔ ۴۲۸ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چرا تو این همه ای ماه بی وفا شده ای
به دوستان همه بی مهر یا به ما شده ای
هزار درد اگر عشق کرده بار دلم
مرا چه غم که تو بر درد ما دوا شده ای
شدیم ازهمه اهل زمانه بیگانه
از آن زمان که به ما یار و آشنا شده ای
به شاهی توچه نقصان رسد اگر گویند
که یار با من بی مایه گدا شده ای
اگر به حرف رقیبان نرفته ای خود گو
ز چیست کز بر من همچو دل جدا شده ای
جدا ز رویتو دانی که روز مرگ من است
رضا به مرگ من از هجر خود چرا شده ای
به روزگار شوی همچو من بلنداقبال
اگر به حکم قضا و قدر رضا شده ای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیوفایی ماه (نماد معشوق) اشاره میکند و نارضایتی خود را از بیمحبتی دوستان و آشناها نشان میدهد. او از درد و رنجی که از عشق کشیده شکایت میکند و میپرسد که چرا معشوق به او بیاعتنایی کرده است. شاعر همچنین میگوید که از دیگران دور افتاده و احساس تنهایی میکند، در حالی که معشوق به او تحقیر شده است. او در نهایت به ناامیدی خود از عشق و مرگ ناشی از دوری معشوق اشاره میکند و در عین حال از سرنوشت و قضا و قدر نیز صحبت میکند. شاعر به دنبال پاسخی برای احساسات خود و وضعیت دردناک است که در نتیجه بیوفایی معشوق برای او به وجود آمده است.