نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲۱ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

عجب از روح مجسم بدنی ساخته ای

کس نداند به چه تدبیر و فنی ساخته ای

آزر از سنگ بت ار ساخت تو خود ای بت من

دلی از آهن واز سیم تنی ساخته ای

هیچ ازنقطه موهوم نشان نیست پدید

دل گمان برده که از اودهنی ساخته ای

تا گرفتار کنی مرغ دلم را در دام

دانه از خال وز گیسو رسنی ساخته ای

یوسف از عشق تو خود را به چه اندازد وباز

گر ببیند که چه چاه ذقنی ساخته ای

گر نخواهی دل ما را شکنی از چه به رخ

خم به خم زلف شکن در شکنی ساخته ای

دگر از تبت وچین مشک نیارند به فارس

که تو از زلف ختا وختنی ساخته ای

گل رخی غنچه لبی سرو قدی نسرین بر

بزم ما را به حقیقت چمنی ساخته ای

دارم ازخون جگر باده کباب از دل ریش

شرمسارم که به حال چومنی ساخته ای

کرده از وصل خود ار یار بلنداقبالت

ای دل ازچیست که بیت الحزنی ساخته ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره زیبایی و هنرنمایی معشوق است که شاعری به وضوح آن را ستایش می‌کند. شاعر از قدرت و ظرافت معشوق می‌گوید و اشاره دارد که او با هنری خاص، جانی را در بدن زیبایی که ساخته، دمیده است. معشوق به گونه‌ای است که دیگران را به دام عشق می‌کشد و دل‌ها را با زیبایی خود مجذوب می‌کند. شاعر به عشق و علاقه‌اش اشاره می‌کند و به احساسات عمیق خود در این رابطه می‌پردازد. در مجموع، شعر به توصیف زیبایی بی‌نظیر معشوق و تاثیر آن بر دل عاشق اختصاص دارد.