نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲۲ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

روبروی آفتاب آئینه بر رو بسته ای

یاگرو رخشندگی را با رخ او بسته ای

نیست کس را تاب کاندازد نظر بر آفتاب

برقع از گیسوی خود بیهوده بر روبسته ای

گر ز حنا دلبران سر پنجه رنگین می کنند

تو خضاب از خون دلها تا به بازو بسته ای

رهزنان از یک طرف بندند ره بر کاروان

تو پی تاراج دلها ره ز هر سو بسته ای

از سر کویت به دیگر جای نتوانیم رفت

همچو اشتر بندها ما را به زانو بسته ای

هیچ می دانی پریشان گشته گیسویت چرا

بسکه دلهای پریشان را به گیسو بسته ای

گفتمش اندر برم بنشین بگفتاجای کو

در کنار از اشک چشم از هر طرف جو بسته ای

ز آتش غم ای بلند اقبال اگر سوزی سزد

زآنکه دل بر عشق ترکی آتشین خو بسته ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با استفاده از تصویرسازی‌های زیبا به توصیف محبوبی می‌پردازد که زیبایی‌اش نظرها را جلب می‌کند و باعث پریشانی دل‌ها می‌شود. او به محبوب می‌گوید که زیبایی‌اش مانند آفتاب است و هیچ‌کس نمی‌تواند به آن نگاه کند. شاعر همچنین به این اشاره می‌کند که محبوب چقدر برای دل‌های عاشقان خطرناک است و آنها را گرفتار خود کرده است. در نهایت، شاعر از غم و آتش عشق سخن می‌گوید و بیان می‌کند که دلش به خاطر عشق به محبوب سوزان است. این شعر احساسات عمیق عاشقانه و تنش‌های ناشی از عشق را به تصویر می‌کشد.