نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲۳ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

از چه همچون زلف یار ای دل پریشان گشته ای

همچو من گویا اسیر عشق جانان گشته ای

گوشه گیری داشتی از خلق می بینم کنون

سخت عاشق بر رخ آن سست پیمان گشته ای

بینمت افسرده وپژمرده وزار ونزار

گوئی از کردار وکار خود پشیمان گشته ای

پیش چشم مست دلبر گر نگردیدی کباب

زآتش حسرت چرا اینگونه بریان گشته ای

چشم او دارد ز مژگان لشکر افراسیاب

مرحبا بک هم توگرد زابلستان گشته ای

جان اگر بهر فدای او نمی خواهی چرا

پیش جانان گوسفند عید قربان گشته ای

چون بلنداقبالی ار آسوده دل از درد عشق

پس چرا از هر طرف جویای درمان گشته ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی احساسات عمیق عاشقانه و دلتنگی‌های یک عاشق می‌گوید. شاعر از حالت پریشان و افسرده‌ای سخن می‌گوید که دلش برای یار تنگ شده و ظاهراً دلبر او را از دست داده است. او توصیف می‌کند که چگونه عشق باعث شده تا به Isolation و گوشه‌گیری دچار شود و همچنان حسرت روزهای از دست رفته را می‌خورد. شاعر از چشمان یار به عنوان نمادی از زیبایی و قدرت یاد می‌کند و همچنین به قربانی کردن جان در راه عشق اشاره دارد. در نهایت، او از خود می‌پرسد که اگر واقعاً دلش آرام است پس چرا هنوز در جستجوی درمانی برای درد عشق خود است.