نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲۴ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

دل از بت و از بت‌پرست اندر کلیسا برده‌ای

ما را هم از چشمان مست از دست و از پا برده‌ای

خم شد به تعظیمم فلک وآمد به رشک از من ملک

تا در میان عاشقان نامی هم از ما برده‌ای

با تو نشد ای ماهرو ما را مجال گفتگو

تاب و توان صبر و قرار از ما به ایما برده‌ای

از شیخ و شاب و مرد و زن هم دل بری هم جان ز تن

بردی ز تن‌ها جان و دل از من نه تنها برده‌ای

صدباره از حور و پری چابک‌تری در دلبری

هم برده‌ای دل هم ز دل یکسر تمنا برده‌ای

گفتی شکیبایی کنم چشم آنچه فرمایی کنم

اما شکیبایی تو خود از ما به یغما برده‌ای

ای دل دگر افغان مکن اندیشه از طوفان مکن

همچون بلند اقبال اگر راهی به دریا برده‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تأثیر عمیق عشق و زیبایی معشوق بر خود سخن می‌گوید. او می‌گوید که معشوق دل او را از بت‌پرستی و دلبستگی‌های دنیوی آزاد کرده و او را به جایگاهی والا در میان عاشقان رسانده است. شاعر احساس می‌کند که قدرت معشوق نه تنها دل و جان او را گرفته، بلکه توان صبر و قرار را نیز از او سلب کرده است. او همچنین به حضور معشوق در زندگی‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق او قوی‌تر از هر چیز دیگری است. در نهایت، شاعر از دل خود می‌خواهد که بیشتر از این نگران نباشد و به سرنوشت خود اعتماد کند.