شمارهٔ ۴۲۶ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
باز بر رخ مشکین را پریشان کرده ای
مشک را ارزان وعنبر را فراوان کرده ای
روی تو باشد کف موسی وزلف توعصا
از ره اعجاز اورا شکل ثعبان کرده ای
گاه مار وگاه عقرب گاه اژدر می شود
عقل را درکار زلف خویش حیران کرده ای
نقطه موهوم را ثابت نمودی بر حکیم
وزدهان بی نشان خویش برهان کرده ای
سرو قد وگل رخ و نسرین بدن گردیده ای
خویش را پا تا به سر رشک گلستان کرده ای
تیر رستم کرد آن کاری که با جان شغاد
با دل خونین من بانوک مژگان کرده ای
جامه نیلی به بر فیروزه را از رشک خط
خون زلعل اندر دل یاقوت ومرجان کرده ای
ای عزیز مصر دل ای یوسف کنعان جان
دهر را بر ما ز هجر خویش زندان کرده ای
آتش سوزان چو افتد در نیستان چون کند
با بلنداقبال از درد فراق آن کرده ای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و از دگرگونیهایی که به واسطه او در دل و عقلش رخ داده سخن میگوید. معشوق مانند مشک و عنبر است که با زیباییاش دلهای دیگران را میرباید. زلف او مایه سر گشتگی عقل و حیرتی عجیب است. شاعر به توصیف ظاهر معشوق، از قامت مثل سرو و چهره مانند گل و نسرین پرداخته و او را به کسی تشبیه میکند که با نگاهش دلها را میرباید. همچنین، از تأثیر عمیق دوری معشوق بر دلش و درد فراق سخن میگوید. در نهایت، شاعر به شدت عشق و احساسی که نسبت به این معشوق دارد تأکید میکند.