شمارهٔ ۴۳۰ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
توچرا اینهمه بدخو شده ای
تلخ گوگشته ترش روشده ای
همچو شیری به نظر درگه خشم
اگر ازچشم چوآهو شده ای
بی سبب از من دلداده چرا
رنجه از گفتم بدگوشده ای
برده ای دل ز دو صد پیر وجوان
به یکی غمزه چو جادوشده ای
دل طلبکار تو وغافل از این
که تو درجلوه زهر سو شده ای
تا بنفشه خط وسنبل گیسو
تا سهی قد وسمن بو شده ای
همچومن هر که بلنداقبال است
آفت جان و دل او شده ای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان نارضایتی و درد دل شاعر از رفتار و تغییرات شخصیت معشوق میپردازد. شاعر از بدخو شدن و تلخی معشوق گله میکند و او را به شیر خشمگینی تشبیه میکند. همچنین از او میخواهد که به دلدادگیاش توجه کند و اشاره میکند که جاذبه و زیباییاش باعث جذب دلهای زیادی شده است. در نهایت، او به وضعیت معشوق که خود را به زهر شبیه کرده است، اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که این زیبایی میتواند باعث آسیب به دیگران شود.