شمارهٔ ۴۲۷ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چرا تواینهمه ای ماه بی وفا شده ای
به دوستان همه بی مهر یا به ما شده ای
جفاکشی شده ما را شعار و دلشادیم
از آن زمان که به ما مایل جفا شده ای
جدا شود چو نی از غصه بند از بندم
ببینم ازبر من گر دمی جدا شده ای
به ملک حسن تو شاهنشهی زهی احسان
که همنشین به من خسته گدا شده ای
به من به حالت بیگانگان کنی رفتار
ولیک با همه می بینم آشنا شده ای
هزار درد تو را بی دوا شفا بخشد
اگر به درد دل خسته ای دوا شده ای
دلا چه شد که چو من گشته ای بلنداقبال
مگر به حکم قضا و قدر رضا شده ای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بی وفایی یک ماه و دوستانش اشاره میکند. او از جفاکشی و بیمهر بودن آنها رنج میبرد و احساس میکند که از زمانی که به او بیتوجهی شده، به مشکلاتش افزوده شده است. او آرزو دارد که از غصهها جدا شود و ببیند که آیا ماه هم از او فاصله گرفته است یا نه. شاعر به صفات زیبا و محبتآمیز ماه اشاره کرده و میگوید که حتی اگر بخواهد به او بیتوجهی کند، باز هم با دیگران آشنا شده است. در نهایت، او سوال میکند که چرا آن شخص، که به نظرش با او خوشبخت شده، به سرنوشت خود میخندد و آیا این وضعیت نتیجه قضا و قدر است یا نه.