نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۳۳ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

گفتم بهای بوسه ای گویند جان فرموده ای

گفتا بلی گفتم چرا ارزان چنان فرموده ای

گفتا بده بستان زمن گفتم به کف دارم ثمن

گفتا در این داد وستد گفتم زیان فرموده ای

گفتا اگر دانشوری تفسیر کن واللیل را

گفتم تو خود از موی خود شرح و بیان فرموده ای

گفتا که از والشمس گومعنی چه فهمیدی از او

گفتم زروی خویشتن او را عیان فرموده ای

گفتا لب لعلم دهد بر مرده جان عیسی صفت

گفتم چه حاصل چون ز من او رانهان فرموده ای

گفتا چرا پیر و جوان هستند درشورو فغان

گفتم ز بس تاراج دل از این وآن فرموده ای

گفت ای بلنداقبال من چون شدبلنداقبال تو

گفتم به وصل خود مرا چون میهمان فرموده ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر گفت‌وگویی میان راوی و شخصی دانا است که در آن راوی به بیان نظرات و پاسخ‌های عمیق دربارۀ موضوعاتی همچون عشق، دانش و تجربه زندگی می‌پردازد. در این مکالمه، راوی به اهمیت بوسه و علاقه‌اش به جان و زندگی اشاره می‌کند و در پاسخ به پرسش‌های دانا، به روشنی می‌گوید که او خود از درون خویش به درک و معنا رسیده است. در نهایت، راوی به پیوند روحی و معنوی خود با محبوبش اشاره می‌کند و بیان می‌دارد که او خود را در مقام میهمانی در کنار محبوبش می‌بیند. این گفتگو نشان‌دهنده‌ی عمق تفکر و احساسات انسانی در مواجهه با عشق و دانش است.