شمارهٔ ۴۳۴ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دارد آن مه نه همی چشم سیاه عجبی
به سر از نافه چین هشته کلاه عجبی
گفتمش چشم تو آهوی ختا را ماند
کرد بر روی من از خشم نگاه عجبی
نه عجب یوسف یعقوب گر افتاد به چاه
به زنخ یوسف ما راست چه چاه عجبی
از پی غارت دین ودل ما از مژگان
ترک چشم تو کشیده است سپاه عجبی
خط چو سر زد به رختمهر من افزون تر شد
عنبرین خط تو شد مهر گیاه عجبی
قد ورخسار تو راهر که ببیندگوید
شده طالع به سر سرو چه ماه عجبی
دلم از دولت عشق تو بلنداقبال است
کشد از درد ولی متصل آه عجبی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت عشق و معشوق است. شاعر با توصیف چشمان معشوق که شبیه به چشمهای آهوی ختاست، احساس شدید عشق و اشتیاق خود را ابراز میکند. او به شباهت معشوق با شخصیتهای معروف مانند یوسف اشاره میکند و اشاره دارد که زیبایی و جذابیت معشوقش به حدی است که همچون یک چاه عمیق، دل و دین او را نیز به غارت میبرد. در ادامه، شاعر به خطوط زیبای صورت معشوق و تأثیر آنها بر دل و روح خود میپردازد و میگوید که هر کسی با دیدن او، زیباییاش را تحسین میکند. در نهایت، شاعر از احوالات قلبیاش در عشق سخن میگوید که اگرچه درد دارد، اما همچنان به این احساس ادامه میدهد.