نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴۰ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه شد که مه بریدی وعهد بشکستی

مرا به بند ببستی خود از میان جستی

زنی به ساغر ما سنگ و بر رخ ما چنگ

تو را به ما سر جنگ است یا که بدمستی

گناه سستی بخت من است بسکه چنین

توسخت دل دل آزرده مرا خستی

من آنچه گفتم وگویم خلاف نیست در آن

تو هر چه عهد ببستی نبسته بشکستی

توچون به چشم ودلت نیست بخشش وهمت

اگر به دولت قارون رسی تهی دستی

مگر نه ما و تو را راه مرگ در پیش است

بگیر توشه ای از بهر راه تا هستی

دلا که گفته نهی نام خود بلند اقبال

تو کاین چنین ز غم هجر آن صنم پستی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این اشعار بیانگر احساسات دردناک عاشقی است که از خیانت و بی‌وفایی معشوق خود رنج می‌برد. شاعر از اینکه معشوق بعد از بستن عهده‌ها و وعده‌ها خود را کنار کشیده و او را به بند کشیده، شکایت می‌کند. او نگران است که بدبختی و مشکلاتش ناشی از سستی سرنوشتش باشد. همچنین به آن اشاره می‌کند که هرچند او بی‌پناهه و خالی از مال و ثروت است، اما باید از زندگی و مرگ با آمادگی رو در رو شود. شاعر در انتها ناامیدی خود را از غم جدایی و بی‌محلی معشوق بیان می‌کند و به احساس حقارت ناشی از این جدایی اشاره می‌کند.