نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۳۷ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ای دل بیا برای تو دارم بشارتی

ابروی یار کرده به قتلت اشارتی

گفتم که بوسه ای ز لبت نذرما نما

دشنام داد لیک به شیرین عبارتی

دادیم جان بهیار و خریدیم بوسه ای

بی مایه کس نکرده بدین سان تجارتی

من ضبط دل چگونه توانم که چشم او

داردعجب به بردن دلها مهارتی

دین ودلی نمانده که چشمت نبرده است

غارتگری نکرده بدین گونه غارتی

شیرین بود ز بسکه لب شکرین دوست

یادش فزون نموده به طبعم حرارتی

هر کس که خانه اش شده ویران ز سیل عشق

مشکل که تا به حشر پذیرد عمارتی

شاید که همچو من شوداقبال او بلند

هرکس که عشق افکندش درمرارتی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و زیبایی یار اشاره می‌کند و از حال دل خود می‌گوید. او ابراز می‌کند که یار با نگاهی معنادار به او اشاره کرده و او خواسته‌اش را با بوسه‌ای شیرین پاسخ دهد، اما به جای آن دشنام شنیده است. شاعر از این که جان خود را به عشق یار داده و در عوض تنها یک بوسه دریافت کرده، به نوعی شکایت می‌کند. او به مهارت و قدرت یار در ربودن دل‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ دلی از چشمان او در امان نمانده است. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که کسانی که در عشق دچار ویرانی شده‌اند، ممکن است روزی به خوشبختی برسند.