نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۳۹ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

کند زلف تو گاهی سرکشی گه می کند پستی

بودچشم تومست ومی کند زلف تو بدمستی

دل ازدست چو توماهی کجا کی جان برد سالم

کهگرماهی شود زلف تو او رامی کند شستی

عجب بد عهد و بی مهری چومریخی ومه چهری

به من عهدی که بستی بی سبب بهر چه بشکستی

ز اشک وچهره دارم سیم و زر افزون تر از قارون

دهم گر خرقه رهن باده نبود از تهی دستی

به دل گفتم چه شد کاینسان بلند اقبال گردیدی

بگفتا نیست کردم خویش را بگذشتم از هستی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و نامهربانی معشوق اشاره می‌کند. او با زلف‌های سرکش و چشمان مست معشوق خود را به مستی ویران می‌کند. دل او شبیه ماهی‌ست که نمی‌تواند در کنار زلف‌های معشوق سالم بماند. شاعر از عهدشکنی معشوق و بی‌وفایی او گله‌مند است و به او می‌گوید که اگرچه دم از عشق می‌زند، اما در عمل به عهده‌اش وفا نکرده است. شاعر به ارزش بالای اشک و چهره خود اشاره می‌کند که حتی از ثروت قارون نیز بیشتر است و درباره حال خوبش که باعث خوشبختی‌اش شود، تردید دارد و در نهایت، به ناپایداری زندگی و بی‌توجهی به خود فکر می‌کند.