نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۶۷ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

فغان که یار ندارد به ما سر یاری

مگر کندمددی فضل حضرت باری

سفیدگشت مرا موی در سیه بختی

امان ز گردش گردون و چرخ ز نگاری

از آن زمان که ز من گشته یار من بیزار

ز زندگی دل و جانم گرفته بیزاری

به روز وشب نبود مونسم به جز افغان

به سال ومه نشودهمدمم مگر زاری

شنیده ام که بودچشم یار من بیمار

برو طبیب که خوش صحبتی است بیماری

مگو بگفته ناصح چرا ندادم دل

ربوده دل ز کفم طره اش به طراری

از آن زمان که گرفتار عشق گشته دلم

ندیده ام به برگلرخان مگر خواری

بتا بیا وخلاصم کن از غم هجران

چه باک اگر گذری بر سرم به غمخواری

چو لاله زار بود دامن بلند اقبال

ز بسکه خون دل ازدیده می کند جاری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس اندوه و فقدان یار اشاره دارد. شاعر به نداشتن یاری و احوال بد خود از زمان جدایی از معشوقش می‌پردازد. او از سیاهی موهایش در اثر غم و زاری می‌گوید و به عشق عمیق خود اشاره می‌کند که موجب رنجش شده است. شاعر از بیماری چشم یار خود صحبت می‌کند و درخواست کمک می‌کند تا از عذاب جدایی رهایی یابد. در نهایت، با توصیفی از حال دل و درد جدایی، از یار می‌خواهد که او را نجات دهد.